|
بازگشت به فهرست
باري، در يكي از
روزهاي توقّف جناب آقاي حاج سيّد هاشم حدّاد قَدّس اللهُ
نفسَه، در معيّتشان براي أداءِ نماز در مسجد معروف جَمْكَران
يكساعت به غروب مانده رفته و در همان محلّ مخصوص از مسجد،
ايشان نماز تحيّت مسجد و نماز توسّل به حضرت صاحب الامر
عجَّلالله تعالي فرجَه را طبق روايت حاجي نوري در «نجم
ثاقب» و «هديّة الزّا´ئرين» محدّث قمّي[103]
بجاي آوردند، و پس از اداءِ نماز مغرب و عشاء به قم بازگشتند.
حضرت آقا پس از سه
روز توقّف و زيارت در شهر مقدّس قم به صوب شهر اصفهان
عزيمت نمودند، و در منزل آقاي حاج محمّد حسن شركت
دامتوفيقُه وارد شدند؛ و غالباً در منزل بودند بجهت ديدار
بعضي از آشنايان و دوستان، و پاسخ برخي از سوالات واردين.
يكروز كه جمعيّتي
نسبةً در آنجا مجتمع بودند، به بنده فرمودند تا تفسير قسمت آخر
سورة توحيد را بيان كنم، و بحمدالله اين عملي شد.
بازگشت به فهرست
رفقا و دوستان بسيار از
شخصيّت و كمالات مرحومة مخدّره بانو علويّة هاشمي اصفهاني
در نزد ايشان تمجيد و تحسين به عمل آورده بودند، بالاخصّ از
مكاشفات عرفاني و درجات توحيدي وي داستانهائي بيان نموده
بودند، فعليهذا ايشان ميل به ديدار و گفتگوي با او را داشتند.
جناب آقاي شركت وقت گرفتند، و حقير در معيّت حضرت آقا و
آقاي شركت و آقاي حاج محمّد علي خلفزاده كه از رفقا و
دوستان بود و از كربلا و نجف براي زيارت آمده بود، دو ساعت
به ظهر مانده در منزل آن مخدّرة جليله حاضر شديم و ما را در
اطاق پذيرائي وارد كردند. مخدّرة محترمهاي عفيفه با چادر
سفيد كه در آن هنگام هشتاد ساله مينمود، به درون اطاق
آمدند و خوش آمد و مرحبا گفتند؛ و پس از پذيرائي، سوال از
هويّت و محلّ سكونت آقاي حدّاد نمودند.
حضرت آقاي حدّاد به
من فرموده بودند دربارة توحيد با اين علويّة مجلّله گفتگو
شود، نه دربارة علوم و مسائل فقهيّه و يا اصوليّه و يا
تفسيريّه و يا أحياناً مكاشفات مثاليّه و حالات نفسانيّه و
گزارشات ماسبق و مايأتي. و بالاخره منظورشان اين بود كه
وقت مجلس به بيهوده و سخنهاي معمولي و تعارفات عادي نگذرد؛
و از اين مجلس، مقدار درجات و سير توحيدي و عرفان عملي وي
مشخّص گردد.
فلهذا حقير باب بحث را
در باب توحيد گشودم، و سوالاتي نمودم كه آن مخدّره پاسخ
ميدادند؛ و پاسخهايشان مناسب و مورد پسند بود. حضرت آقا به من
اشاره فرمودند: دقيقتر به ميدان بيا!
حقير در كيفيّت
اضمحلال و نيستي سالك پس از فناي اسم در فناي ذات و أصل
الوجود، و بالاخره از حقيقت و
واقعيّت نُقْطَةُ الْوَحْدَة
بَيْنَ قَوْسَيِ الاْحَديَّةِ وَ الْواحِديَّة
مطلب را گسترش دادم، و
از كيفيّت حقيقت وحدت مقام ولايت كلّيّة ائمّة معصومين
صلواتُالله عليهم أجمعين با ذات أقدس خداوندي و كيفيّت
هوهويّت آن پرسيدم.
آن مخدّره در اينجا
گويا تمجمجي نموده، و در پاسخ و جواب، اضطراب مشهود بود. در
اينجا باز حضرت آقا به بنده اشاره فرمودند: كوتاه بيا! بنده
نيز بحث را دنبال ننمودم و تا همينجا قطع شد.
چون مخدّره ميدانست
حضرت آقا زائرند و به عتبات عاليات برميگردند، به ايشان
التماس دعا گفت و ايشان هم براي او توفيق و تأييد و حسن
عاقبت و ترقّي در معارج و مدارج كمال را مسألت نموده، پس
از آنكه درنگمان در آنجا حدود يك ساعت شد خداحافظي نموده
بيرون آمديم.
بازگشت به فهرست
نماز ظهر و عصر در منزل
بجاي آورده ميشد، وليكن شبها نماز مغرب و عشاء را در يكي از
مساجد معروف انجام ميدادند: يك شب در مسجد مرحوم سيّد، و يك
شب در مسجد جامع، و يك شب در مسجد شاه سابق (امام خميني) و
يك شب در مسجد شيخ لطفالله. و پس از اداي نماز در آن دو
مسجد اوّل بر سر مزار مرحوم سيّد و مرحومين مجلسيّين آمده و
إعلاء روحشان را از خداوند متعال مسألت داشتند.
صبحها پس از اداي نماز
صبح در اوّل طلوع فجر صادق در منزل، براي زيارت اهل قبور
به قبرستان تخت فولاد ميآمدند، و تمام مدّت بين الطّلوعين
را در آنجا بودند؛ و چون قبرستان بسيار وسيع بود، هر روز فقط
به ناحيهاي از نواحي آن ميپرداختند. يك روز در اطراف قبر
مرحوم ميرفندرسكي، و يك روز قبر مرحوم حاج آقا محمّد
بيدآبادي[104]،
و يك روز قبر مرحوم آخوند كاشي و مرحوم جهانگيرخان.
بازگشت به فهرست
ميفرمودند: فضاي
اصفهان را دو چيز، صاف نگهداشته است: وجود موحّدين و عارفين
و حكماي اسلام از اعاظم علماء كه در مدّت قرون متماديه در
اين قبرستان خوابيدهاند، و وجود دختران جوان معصوم و متديّن
كه شبها بالاخصّ در نزديكي صبح سجّادههاي خود را پهن ميكنند
و بر روي آن براي عبادت خداوند قيام و ركوع و سجود دارند.
ميفرمودند: هيچ جا من بقدر اصفهان كثرت دختران متعبّد و
متهجّد را نديدهام؛ و نفوس طاهرة ايشان، در شبها فضاي
اصفهان را به صورتي ديگر درميآورد.
امّا افسوس كه نه
تنها در اصفهان بلكه در شيراز و قم و سائر اماكن، قبرستانها را
خراب ميكنند. يعني آب مياندازند و درخت ميكارند و تبديل
به باغ ملّي نموده و به صورت تفريحگاه در ميآورند؛ با
آنكه در اين اماكن، نفوس طيّبه و طاهرهاي از علماءِ كبار و
حكماءِ عظام و عرفاي ذوي القدر و الاعتبار خفتهاند كه ذكرشان
و نامشان و اثر قبرشان و زيارت و ديدار قبورشان موجب رحمت و
نزول نعمت است.
اينها ذخائر علمي و
حياتي و گنجينههاي معنوي و روحي هستند كه سرمايههاي حياتي
و واقعي ما بودهاند؛ و وزنهها و استوانههاي علم و ادب و
توحيد و معرفت ميباشند كه اگر قبرشان نابود و گمنام شود، و
اثرشان از ميان برود، و تردّد و رفت و آمد مردم بر سر مزارشان
به عنوان توسّل و استفاده از نفوسشان برداشته شود، ديگر روح
و معنويّتي، و طهارت و صفائي در ميان ما نخواهد بود.
زيارت قبور بايد انسان
را به ياد آخرت و انعدام عالم طبيعت بيندازد، تا انسان در
اين دنيا عنان گسيخته نگردد. باغ و سبزه و آب و فوّاره، از
حُظوظ و تمتّعات دنيوي است. اين همه بيابانهاي وسيع را
تبديل به آنها كنيد، كسي جلوگير آن نيست؛ امّا بر گور پدران
و مادران درخت نشاندن، غفلت از واقعيّت و حقيقت است. چه
اشكال دارد كه قبرستان هم در داخل شهر باشد؟ در هر محلّهاي
يك قبرستان اختصاصي آنجا باشد، تا مردم ياد مرگ را از خاطر
نبرند و پيوسته در ذهنشان مجسّم باشد. آن مرگي كه واقعيّت
دارد و بخواهيم يا نخواهيم به سراغ ما ميآيد.
ما هنگامي به اسلام
واقعي نزديك ميشويم كه همه چيزمان نزديك شود. سياست ما
وقتي عين ديانت ما ميگردد كه رابطة ميان جسممان با روحمان،
دنيايمان با آخرتمان، ظاهرمان با باطنمان، حياتمان با
مرگمان، و بالاخره تمام جهاتمان يكي گردد. ما بايد درست به
اصول و مَمشي و مجراي اسلام نظر كنيم، و ببينيم كه زيارت
اهل قبور و ياد مرگ كردن، عين دستورات عملي و اسلامي ماست.
در آنصورت از شدّت
طغيان نفس امّارة ما ميكاهد، و جنايات در جامعه با ضريب
قابل توجّهي افت ميكند . و امّا اگر به پيروي دنياپرستان،
حاضر نباشيم نامي از پدر مردة خود ببريم، يا گور او را در
نقطهاي بعيد قرار دهيم كه فرسخها بايد طيّ كنيم تا بدان
برسيم، و بالنّتيجه آنها را از خود و خود را از آنها ببُريم، و
ايشان را نَسْيًا مَنْسيًّا نموده و به خاك نسيان بسپاريم،
در آنصورت با ضرر و خطر عظيمي مواجه شدهايم. چرا كه نيمي
بلكه نيم بيشتري بلكه اصل وجود و حيات خودمان را كه روح
است و واقعيّتبيني و حقيقتانديشي است، فراموش نمودهايم؛
درحاليكه مسلك ما در اسلام چيز دگري است. اسلام به ما روح
واقعبيني و رَفْضِ وهميّات و تخيّلات و امور اعتباريّه و
بدون اساس را تعليم ميدهد؛ زندگي ما را توأم با نماز و روزه
و عبادت و عبوديّت نموده است.
ما وقتي به اسلام
واقعي نزديك ميشويم كه فرهنگمان نزديك شود، روح واقعنگري
و اصالتبيني و باطل زدائيمان نزديك شود؛ و گرنه اگر خود را
مسلمان بدانيم و بخوانيم وليكن سلوك و مسلك ما همان سلوك و
مسلك غافلان و دنياپرستان باشد و در منهج و منهاج از همان
رويّه و سيرة كفّار تبعيّت كنيم، بهرهاي از اسلام جز لفظ و
عبارتي نخواهيم داشت.
باري، نگاه داشتن
روح علم و تقوي و پاسداري از حقيقت حكمت و عرفان، نگهداري
از آثار و قبور علماء متّقي و پاسداري از قبور و نام و نشان
حكماء و عرفاء بالله است. و اگر خداي ناخواسته بدين امر مهمّ
كم اهمّيّتي گردد، منتظر عذاب خدا بايد بوده باشيم. خداوند
وقتي بخواهد نقمتي را در قومي فرود بياورد، آثار رحمت و نام
خود را و اولياي خود را از ميانشان برميدارد. اخيراً ديديم در
فرمايشات حضرت امام عليّ بن موسي الرّضا عليهالسّلام كه
به زكريّا بن آدم فرمودند: اگر تو از شهر قم بيرون بروي،
خداوند عذاب را بر اهل بيتت نازل مينمايد، و وجود تو در ميان
آنها مانع از فرود آمدن عقوبت خدا ميگردد، همچنانكه از بركت
قبر موسي بن جعفر عليهماالسّلام، عذاب را از اهل بغداد دفع
نموده است.[105]
آنقدر از اين ارواح
طيّبه و مجاهدة في سبيلالله به جهاد اكبر، و وارستگان عالم
توحيد در ميان ما بسيار است كه قدر و قيمتشان را نميدانيم و
براي برقراري آثار و قبورشان تلاش نداريم؛ درحاليكه هر كدام
آنها يگانه دُرّ و گوهر گرانبها بلكه برون از بهائي ميباشند
كه از دنيا و آخرت مجموعاً، قيمتشان فزونتر است.
بازگشت به فهرست
قحطيها، كمبودها،
سيلهاي نامتوقّع، زلزلههاي خانمان برانداز، جنگهاي بدون
اصل و اساس، اسراف و تَرَف و زيادهرويهاي بيجا كه انسان
را به طغيان ميكشاند، همه نتيجه و واكنش اينگونه ناسپاسيها
و اين طريق اهانت به مقدّسات علمي و ديني و آثار مذهبي و
اسلامي و تشيّع[106]
است كه چون وارد شود، انسان را گيج و متحيّر نموده، آنوقت
بيچارة مسكين دنبال علل طبيعي و فيزيكي ميرود و ميخواهد با
اين تجربيّات جلوي مقدّرات آسماني را بگيرد؛ امّا اين آيه
را نخوانده است كه:
وَ
فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ .
[107]
«در بالاي هر دانشمندي
و صاحب علمي كه علمش افزون است، صاحب علم ديگري وجود دارد
كه علم پائيني آن عالم بدان راه ندارد.»
مرحوم آية الحقّ و
العرفان آيةالله حاج شيخ محمّد جواد انصاري همداني در
سالهاي آخر عمر، و با توارد ضعف شديد و كسالت قلب مسافرتي به
پاكستان نمودند كه با نبودن وسائل نقليّة آن زمان به مانند
امروز، بسيار مشكل و طاقتفرسا بود.
علّت مسافرتشان را
ايشان به كسي نگفتند . آنگاه در ميان محافل و مجالس دوستان
سخن از سبب مسافرت به ميان ميآمد و هركس از نزد خود حدسي
ميزد . تا پس از ساليان دراز و بعد از فوت ايشان، روزي حقير
از حضرت آقاي حاج سيّد هاشم حدّاد علّت سفر آن مرحوم را
پرسيدم.
فرمودند:سفر اينگونه از
بزرگان براي يكي از دو امر صورت ميگيرد:
اوّل آنكه: در آن
نواحي، عاشق دلسوخته و شوريده و وارستهاي است كه درمان
درد هجران او در عالم توحيد به دست اين مرد است؛ خداوند او
را مأمور ميكند تا برود و از آن عاشق دستگيري كند و درد وي را
درمان نمايد.
دوّم آنكه: روي
مقدّرات عامّ و كلّيِ خداوند، بناست در آن نواحي عذابي فرود
آيد؛ خداوند اين بنده را امر ميكند تا از تمام آن نواحي عبور
كند، و در اثر بركت و رحمت نفس رحماني اين بنده، خداوند
عذاب را از آن قوم برميدارد.
بالجمله، جناب محترم
ميزبان و بعضي از دوستان اصفهاني ديگر، حضرت آقا را براي
تماشاي آثار عتيقة شهر اصفهان دعوت كردند؛ ايشان در جواب
فرمودند: خُلق و حوصله ندارم؛ و بعد از قدري مكث و تأمّل
فرمودند:
هركه در خانهاش صنم
دارد گر نيايد برون چه غم دارد؟
امّا يك روز را براي
ديدار و بازديد يكي از طلاّب آشنا و سالك و محبّ فرمودند: به
حجرهاش ميرويم. ايشان عبارت بود از جناب حجّة الاسلام
آقاي شيخ أسدالله طيّاره كه در آنوقت در مدرسة صدر بازار
اصفهان حجره داشتند. آنروز هم هوا گرم بود و چند ساعتي ايشان
در مدرسه توقّف كردند؛ و جناب محترم طيّاره با شربت خنك
آماده از حضرت آقا و جميع همراهانشان پذيرائي نمود. |